تبليغاتX
❤ یک استکان چای داغ ❤
❤ یک استکان چای داغ ❤

๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑

سفر سبز

با هرچه عشق، نام تو را مي توان نوشت    با هرچه رود، نام تو را مي توان سرود
بيم از حصار نيست، كه هر قفل بسته را      با دستهاي روشن تو مي توان گشود

 سالي مملو از نيكي، سرسبزی و خاطرات شاد به یادماندنی
براي همه شما آرزومندم

tabrik91.jpg]


 به مناسبت 14 اسفند سالروز درگذشت دکتر محمد مصدق

دکتر مصدق در مورد دادگاهش و علل محاکمه خود چنین می گوید :

«در طول تاریخ مشروطیت ایران این اولین بار است که یک نخست وزیر قانونی مملکت را به حبس و بند می کشند و روی کرسی اتهام می نشانند... به من گناهان زیادی نسبت داده‌اند ولی من خودم می دانم که یک گناه بیشتر ندارم و آن این است که تسلیم تمایلات خارجیان نشده و دست آنان را از منابع ثروت ملی کوتاه کرده ام ..

  ۱۴ اسفند ۱۳۹۰


بیستمین دوره جشن دانشجویان نمونه کشوری - اسفند ۱۳۹۰

 صبح چهارشنبه ۳ اسفند ساعت ۹ رفتیم دانشگاه تهران و بعد از یک سری مقدمات توجیهی و نماز و صرف ناهار و ... حدود ساعت ۲ بود که یک دست لباس بسیار شیک !!!! که کلا برای همه خانمها و آقایان و برای همه سایز ها یکسان بود دستمون دادند ... یک روبان هم روش بود که نمیدونستیم باید چه جوری اونو تنظیم کنیم ... با قیافه های بسیار دیدنی سوار اتوبوس شدیم و رفتیم سمت پاستور - نهاد ریاست جمهوری - از ابتدای پاستور تا رسیدیم به سالن اصلی فکر کنم ۹ بار تفتیش و اسکن شدیم و  حدود ساعت ۴:۳۰  آقای احمدی نژاد تشریف آوردند و مراسم رسما آغاز شد ... بعد از مقدمات ... وزیر علوم - معاون وزیر بهداشت و ۴ تا از دانشجویان صحبت کردند و سپس آقای احمدی نژاد سخنرانی کردند و بعد مراسم اهدای جوایز و لوح تقدیر ... علاوه بر هدیه مالی ... دو سفر حج عمره از جوایز این مراسم بود ... در تمام مراسم فقط یه این فکر می کردم که من هنوز از پایان نامه هیچ کاری نکردم ... می ترسم همیشه دانشجو بمونم و فارغ التحصیل نشم ! ... وقتی برگردم شیراز دیگه باید کار رو تعطیل کنم والا واقعا نمیتونم دوره مو تموم کنم ... خدایا کمکم کن ! پنجشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۳صبح 


یک خبر خوب !

عصر روز یک اسفند ۱۳۹۰ - یک آقایی از وزارت علوم تماس گرفت و گفت شما به عنوان دانشجوی نمونه کشوری انتخاب شدید ! ... اصلا باورم نمیشد ... چند ماه پیش که حالا اصلا یادم هم نمیاد دقیقا کی بوده بر حسب اتفاق فراخوان دانشجوی نمونه رو دیدم و یک فرم اینترنتی پر کردم و باید همه اطلاعات آموزشی و پژوهشی و ... رو دونه به دونه اسکن می کردم براشون می فرستادم ... یادمه اینقدر زیاد بود که حوصله ام نشد برای همین همه اسکن های مدارکم رو یکجا پی دی اف کردم و روی اولین لینک گذاشتم و براشون یادداشت گذاشتم که به خاطر وقت گیر بودن نمیتونم جدا جدا بفرستم ... یک بار هم بعد از اون سایت رو چک کردم نوشته بود با کارشناس دانشگاه مربوطه تماس بگیرید و ... خلاصه دیدم خیلی دنگ و فنگ داره ... کلا منصرف شدم ... بخصوص که من شیراز بودم و باید مرتب به دانشگاه شهید بهشتی سر می زدم و ... این برام مقدور نبود ... اما ظاهرا خودشون مدارک رو بررسی کرده بودند ... خلاصه خیلی سورپرایز شدم ... وسایلم رو جمع کردم و با اولین اتوبوس ساعت ۹ شب میرم تهران ... چهارشنبه ۹ صبح باید تهران باشم ... دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۰ساعت ۱۵:۳۰ عصر


جای شما خالی ...

اینکه بگم سفر کربلا چقدر زیبا و کامل بود برام مقدور نیست ... اونهایی که رفتند می دونند و اونهایی که نرفتند هم انشالله خودشون بروند و ببینند ... ما ۳ شب نجف اشرف ۳ شب کربلا نیم روز حرم امامان عسکرین در سامرا و یک شب کامل هم در کاظمین بودیم و بقیه مدت را در راه ... جای شما خالی ... واقعا عالی بود ... یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۳۰ ظهر 


یک اتفاق سبز

اول از هر چیز ولادت باسعادت پیامبرعطوفت و مهر حضرت محمد (ص)و میلاد خجسته  امام جعفرصادق علیه السلام را به شما تبریک می گم و اگر خدا قسمت کنه ۲۱ بهمن عازم سفر کربلا هستم ... هنوز هم باورم نمیشه اما امیدوارم واقعا اتفاق بیافته ... و انشالله نصیب شما هم بشه ... به یادتون خواهم بود و به یاد همه اساتید بزرگوار  و دوستان عزیز و همینطور دوستان وبلاگی که امسال کنکور دکتری دارند و در موردش خیلی سوال می کردند ... موفق باشید ... حلال کنید و التماس دعا ... 

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در چهارشنبه 1390/11/19 | موضوع:
ماهی سیاه کوچولو

بی هیچ دلیلی امروز یاد داستان ماهی سیاه کوچولو از صمد بهرنگی افتادم ... سالهای سال پیش ... خیلی پیش  ... وقتی کلاس اول دبستان رو تموم کرده بودم این داستان رو خوندم ...  یادش بخیر

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه‌ها و نوه‌هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آن‌ها قصه می‌گفت: «یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی می‌کرد.این جویبار از دیواره‌های سنگی کوه بیرون می‌زد و در ته دره روان می‌شد. خانۀ ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب‌ها، دوتایی زیر خزه‌ها می‌خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه‌شان ببیند!» ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در یکشنبه 1390/11/16 | موضوع:
زمستانی دیگر

 وقتي برنده ميشوي، نيازي به توضيح نداري!
وقتي مي بازي هم نبايد آنجا باشي كه توضيح دهي!   آدولف هيتلر  ۲ بهمن ۱۳۹۰


 شهادت حضرت پیامبر اکرم (ص) و  امام حسن مجتبی (ع) بر همه مسلمانان جهان تسلیت باد
  ۲ بهمن ۱۳۹۰


یادبود کسی که خیلی دوستش داشتم و خیلی زود رفت

یک سال از رفتنت گذشته و ... نیستی که ببینی جای تو چقدر خالی ست ... دوم بهمن ... امروز هم باید بگویم تولدت مبارک ... هم روحت شاد ... هرچند مرگ هم تولدی دوباره است ... اما یادت هنوز برای همه ما زنده است ... دایی جان .... جای ات خیلی خالی ست ...    ۲ بهمن ۱۳۹۰ -  یکسال پیش در چنین روزی ماموریت بودم که خبر ناگهانی رفتنت را شنیدم درست در روز تولدت ... هرجا هستی شاد باشی


آدمهای ساده رو دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس رو باور ندارن. همون ها که برای همه لبخند دارند. همون ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده رو باید مثل یک تابلوی نقاشی زیبا ساعتها تماشا کرد؛ عمرشون کوتاه ست. چون بعضی ها كه نمیخوان با این خصلت زیبا آشنا باشند با خیال زرنگ بودن یا ازشون سوء استفاده می کنن یا زمینشون میزنن یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند .  ۲۴ دی ماه ۱۳۹۰ ۱۶:۲۸


وقتی با خدا گل یا پوج بازی میکنی نترس زیرا تو برنده ای!...چون خدا همیشه دو دستش پره...

۲۱ دی ماه ۱۳۹۰ یک شب بارانی ۲۰:۳۶


این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در سه شنبه 1390/10/13 | موضوع:
آذر 1390

نمی دانم این روز ها از چه می ترسم ! مثل بچگی هایم شبها با چراغ روشن می خوابم ! با در های بسته و چند قفله ! احساس میکنم کسی اینجاست ! بین ما ! بی هیچ رقابتی !اتفاقا خیلی هم رفاقتی ! ….روز های بی حوصله و کر خت را رج می زنم ! انگار از وصله پینه های آن یک ردای نو می خواهم ... این روز ها شامه ام فقط بوی دروغ می شنود ! مرده ام از بس که گفتم ! خوبم ! خیلی خوبم !... حال این روز های من اصلا خوب نیست ! در هیچ دور ه ای از زند گی ام ! اینچنین وا نها ده نبوده ام ! اینچنین ازهمه خسته نبودم ! این روز ها قلم گر فتن سخت ترین کار دنیاست برایم ! و گفتن از حالی که دارم سخت تر از آن !چرند می گویم ! چرندمی شنوم ! چرند می خوانم !...دلم می خواهد از روی روز هایم بپرم !این  خستگی را دور بزنم! وخستگی دیگر را هم ! بپچم ته یک کوچه آرامش! ... دلم برای بی خیالی های 10 -12 سالگی ام پر می زند! آن روز ها که خودم بودم و خودم خودم !... دلم می خواهد متنهای کتاب فارسی ام را بخوانم پر استرس ! با نفسهای بریده ! اما بخوانم ! تا ته بخوانم وروی آزاده را کم کنم !دلم می  خواهد بدوم به بهانه زنگهای ورزش! دور شوم از اینجا بروم ! به کجا نمی دانم !... نوشته هایم خسته اند ! واژه هایم سکته کرده و ناقصند ! کج و معوجند ! انگار روحم روی ویلچر نشسته و نا ندارد تا حوالی من بیاید ! ... حال این روز های  من اصلا خوب نیست !... دلم یک نامه سر گشاده می خواهد از همانهایی که گاهی به خودم می نویسم و توی انها کلی عذر می خواهم ! از خودم از باور هایم از اندیشه هایم ! غلط کرده ام که همه انها را به جان خودم انداختم ! غلط کردم که من شدم !... من به گور همه آرزوهایم خندیدم ! به گور همه باور هایم خندیدم ! من به گور خودم خندیدم !که با این شناسه های پر فریب من شدم !... عاشق آینه جیبی بغل تختم هستم ! همانی که هیچوقت درو غ نمی گوید ! همانی که چشمهای باد کرده ام را خوب میشناسدو مثل یک صدا خفه کن نمی گوید که ساکت باشم ! نمی گوید که خفه شوم ! وگر یه نکنم  اتفاقا کیف می کند وقتی گریه میکنم ! ودانه های اشکم می ریزد رویش ! بعد لکه دار میشود و تار میشود ! …می دانی!یک  من دیگر بین ماست ! از همان من های بهانه گیر قبل از داشتنت ! از همانهای که پاهایش را میکوبد   به درو دیوار که تو را ببیند دوباره ببیند ! انجماد دستهایم دارد دائمی میشود ! ولرزش صدایم مثل یک تم شده پیش زمینه همه حر فهایم !... دختر بهاری من ! مرده است توی همین آذر پاییزی خاکش کردم ! چه فرقی میکند کجا ! این همه قبر بی نام ونشان دارد دنیا !

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در پنجشنبه 1390/09/24 | موضوع:
یک شروع جدید ... انشالله

امروز رسما راند اول ورود اطلاعات طرح رتبه بندي آموزشي دانشگاههاي علوم پزشكي تموم شد ... البته هنوز يك ماه ديگه كار داريم تا اطلاعات تكميلي رو وارد كنيم... اما الان يه كمي احساس راحتي مي كنم ... واقعا كار سنگيني بود ... هرچند همزمان كاراي مربوط به سفر تركيه و آزمون ارشد مجازي رو  هم داريم اما حداقل يه كمي دغدغه هام كمتر شده .... تا ببينيم چي ميشه ... از  ۲۹ شهريور تا ۶ مهرماه يه سفر استانبول داريم كه با هدف ارائه دستاوردهاي آموزشي فرهنگي دانشگاههاي كشور قراره برگزار بشه ... اميدوارم بعد از برگشتن از  اونجا ديگه كار جديدي تراشيده نشه بلكه بتونم بعد از اين همه وقت تعطيلي درس و دانشگاه و پايان نامه از يه جايي شروع كنم ... اين حرفا رو براي دردل با خودم مي نويسم ولي احيانا اگر كسي اين مطلب رو مي خونه حتما برام دعا كنه ...

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در پنجشنبه 1390/06/17 | موضوع:
21 تير 1390 - روحت شاد

به فاصله شش ماه ۲ تا داييمو از دست دادم ... ۲ نفري كه توي زندگي ام خيلي دوستشون داشتم ... ديروز بعد از يك سال مبارزه با تومور مغزي ... دايي هيبت رفت ... حالا نيستي كه ببيني چقدر جاي تو خاليه ... هنوز صداي خنده هاي قشنگت تو گوشمه ... روحت شاد ... خدايا اميدورام اين آخرين خاطره تلخي باشه كه توي اين وبلاگ مي نويسم ...

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در چهارشنبه 1390/04/22 | موضوع:
---
خدایا شکرت

ما دیگر فقیر نیستیم

دیروز پزشک ِ آبادی گفت...

چشم های پدرم

پر از آب مروارید است …
نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در پنجشنبه 1390/04/16 | موضوع:
بهار 1390

در سال جدید این اولین پستیه که می نویسم ... این روزها در گیر کنگره آموزش پزشکی مشهد بودیم ... تنظیم نهایی مقالات و تدارک غرفه آموزشی و پوسترها ... دیشب بعد از اینکه خیالم از آماده شدن کارا راحت شد داشتم از مرکز بر می گشتم خونه ... که ... تصادف کردم ... حس عجیبیه ... ! فقط یادمه دلم می خواست همونجا بخوابم ... بیشتر از این فعلا نمیتونم بنویسم ... اما دوست ندارم اولین پست سال جدید ... خبر بد باشه ... خبر خوب این که اگر خدا بخواد ... این هفته پنجشنبه میرم مشهد ... اگر بتونم خودمو جمع و جور کنم ... اما هر طور شده دلم می خواد برم ...

.

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در دوشنبه 1390/02/05 | موضوع:
 

آخرین نوشته سال ۸۹

امسال هم گذشت و برگه های تقویم ۸۹ کم کم به پایان می رسد ... پر از خاطرات تلخ و شیرین ... مثل همه قصه ها ... بسیار گفتیم و شنیدم و ... هزاران ناگفته ای که فقط این سه نقطه ها می توانند وسعت آن را وا گویند ... برای همه دوستانم سالی مملو از نشاط و شادی و سرور آرزو دارم ... همراه با بهترین آرزو ها ... در کنار آنها که دوستشان دارید ... همچون بهار سبز باشید   پنجشنبه ۲۶ اسفند ۸۹ ساعت ۱۶:۴۱

 


روحت شاد

تهران بودم ... ماموریت ... موبایم زنگ زد ... داداشم بود ... دایی سیف اله رفت ... قلب خسته اش ... طاقت نیاورد ... ایستاد! ... برای همیشه ... و چشمانم دیگر هر گز چشمهای مشکی ستاره ای و لبهای خاموش تو را نخواهد دید ... دایی جون ... بعد از مدتها ... امشب آرام بخواب ... بی دغدغه ...  ۲ بهمن ۱۳۸۹

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در یکشنبه 1389/11/03 | موضوع:
یک روز غیر آکادمیک

امروز حالم اصلا خوب نبود ... و فکرم خیلی مشغول ... زمان زیادی باقی نمونده و پروپوزالم چندان آماده نیست ... رفتم دانشکده بلکه بتونم یه کم اطلاعات بگیرم و جستجوی منابع کنم تا پروپوزالمو جمع و جور کنم ... رفتم کتابخونه مرکزی مسیر ورود کتابخانه عوض شده بود ... مسئول کتابخونه گفت یه کارت شناسایی بده ... منم دادم ... اونم بهم یه کلید داد ... نمیدونستم از کجا بیام تو ...  ۲۴/۸/۱۳۸۹  ساعت ۲۱:۳۰  شب تهران


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در دوشنبه 1389/08/24 | موضوع:


آمد به شبم ماه دو چشمان تو مه رو ...  يا ضامن آهو ...  بر صحن چمن نقش شده خال دو ابرو ... يا ضامن آهو .... ميلاد تو آمد به جهان چون نفس يار ... شد موسم ديدار ...خوش باد نسيم قدمت اي مه خوشبو ... يا ضامن آهو ... پر گل شده صحرا و دمن، گل همه گلزار ... بر دشت و چمنزار ... بر دل نفس حق تو شد حجت يا هو ... يا ضامن آهو ... از عطر تو گلهاي جنان مشك فشان شد ...عطر دل و جان شد پاشيده گلاب سخنت، هر طرف و سو ... يا ضامن آهو ... سرمست شده شمع و گل و بلبل و ريحان «خورشيد فروزان» ... بردل چو زدي شانه به نيلوفر گيسو ... يا ضامن آهو ... آي و قدمي نه، تو به اين وادي جانم ... اي ماه بتانم ... تا نقش زدي دل شده مفتون تو جادو ... يا ضامن آهو ...معلول زبان و سر و دست و تن و پايم ... محتاج دعايم ... از دست و زبان و دل بيچاره ما گو ... يا ضامن آهو ... بر كعبه ... عشقت همه سو رو به نمازم ... دستي به نيازم ....جانا تو شفاعت كن و از ما به وفا گو .... يا ضامن آهو از مهر تو تابيده به دل انس خدايي ... شهزاده رضايي ... عطر گل مريم شده بر محمل گيسو ... يا ضامن آهو ... «احمد» همه در مدح تو گويد مه خوشرو ... شكرم به ره او ...گويم همه جا هو همه ياهو  يا ضامن آهو ...


صدای پاییز می آید
و باران و باد و برگ های زرد و سرخ
باز صدای زنگ مدرسه های قدیمی
در راهروهای بی انتها
می پیچد

پاییز فصل بی امتداد رویاهاست
و یک فنجان چای داغ نوشیدن
زیر باد سر غروب
بی منتها،بی امتداد در جاده ی پاییز

می توان به هر چیز اندیشید
و همانند ستاره های تابستانی
رویاها می پیوندند به حقیقت
باز همان برگ های سرخ رنگ پیر درخت
و همان نیمکت چوبی سیاه
می شنوم

صدای پاییز می آید  شعر از علیرضا عسگری      ساعت   ۸۹/۷/۶  ۱:۲۳:۴۵

 


بعد از ظهر حول و حوش ساعت ۳ - ۴ بود ... داشتم تو ادراه گزارش المپیاد رو می نوشتم که ... برای چند دقیقه زلزله اومد ... خیلی طولانی و خیلی محسوس ... ما طبقه هفتم هستیم ... انگار توی گهواره بودی ... خیلی حرکت می کرد ... تا حالا این اندازه زلزله رو احساس نکره بودم ... امیدورام هرجایی که مرکز زلزله بوده هیچ کس آسیبی ندیده باشه ... الان حدود ساعت شش و هشت دقیقه عصره ... هوا کاملا تاریکه و داره بارون میاد .... همراه با طوفان و رعد و برق ... از این جا ... از این بلندی و توی شب ... شهر یک جور دیگه است ... گزارشم تموم شد... پرینتش هم تموم شد ... و منم دیگه باید برم ... راستی یادم رفته نماز آیات ۵ تا رکوع داشت ؟؟ ... به نظرم ! ... ۵/۷/۱۳۸۹  ساعت ۱۸: ۱۰ عصر دوشنبه


میزی برای کار
         کاری برای تخت
                تختی برای خواب
                      خوابی برای جان
                                جانی برای مرگ
                                         مرگی برای یاد
                                                  یادی برای سنگ ....
                                                                  این بود زندگی !   به یاد حسین پناهی
۶ شهریور ماه ۱۳۸۹


امروز سه شنبه ۸ تیر تولدم بود و آخرین امتحان شفاهی جامع رو هم دادیم ... جلسه خیلی خوب بود... خانم دکتر صباغیان آقای دکتر ابوالقاسمی آقای دکتر قهرمانی خانم دکتر عارفی و روبروم آقای دکتر فتحی نشسته بودند ... امروز احساس خوبی داشتم ... همراه اول اولین کسی بود که تولدم را همون اول صبح تبریک گفت... خدایا به خاطر یه روز خوب دیگه ازت ممنونم سه شنبه:  ۸ تیر ۸۹  دقیقا ۱۱:۵۰ شب


خدایا در شب آرزوها ... بهترین ها را تو برای ما آرزو کن ... جمعه:  ۲۸خرداد ۸۹  دقیقا ۰۰:۱۷شب

 امروز آخرین امتحان جامع دکتری رو هم دادیم ... دلم نمی خواست برگه امتحانم رو تحویل بدم ... یک حسی داره وقتی آخرین امتحان آخرین مقطع تحصیلی تونو میدید ... نمیدونم ... چیزی شبیه تموم شدن ... و شاید هم یک آغاز مبهم ... امروز یاد کلاس اول دبستانم افتادم 129fs370785.gif... و اولین معلمم ... خانم ذکاوت ... چقدر زود گذشت با همه طولانی بودنش و البته خیلی راهه تا معلم ! شدن ... امروز یاد این شعر هم افتادم و فکر می کنم احساس این لحظه منو خوب بیان کرده: باید کتاب را بست باید بلند شد... در امتداد وقت قدم زد... گل را نگاه کرد... ابهام را شنید !... باید دوید تا ته بودن...باید به بوی خاک فنا رفت...باید به ملتقای درخت و  خدا رسید....باید نشست...  نزدیک انبساط... جایی میان بیخودی و کشف !! ... هنوز امتحان شفاهی ۸ تیر مونده ... چهارشنبه:  ۲۶خرداد ۸۹  دقیقا ۱۲:۰۰ شب


امتحان جامع داشته باشي ... هيچي هم نخونده باشي ... كار هم از هر طرف ريخته باشه رو سرت ... حال درس خوندنم كه نيست ...  تو باشي چي كار مي كني ؟ ... ديشب كتاب آموزش عالي و جزوه برنامه ريزي نيروي انساني و ۳ فصل از كتاب توني بوش رو يه جا خوندم !!!!! ... چقدر فهميدنش بماند!!! هنوز روش تحقيق هيچي ... واي خداي من كاش اين روزها زودتر مي گذشت ... پايان نامه هم هيچ كاري نكردم حتي از بابت موضوع هم مطمئن نيستم ... فقط دلم مي خواست اينا رو بنويسم ... اميدوارم بعد از ظهر ۸ تير وقتي همه اين روزهاي پر استرس تموم شد ... از خوندن اين پست احساس خوبي داشته باشم ... ۸ تير تولدمه ... چه روز با شكوهي بشه !!!! ...  خدایا کمک کن !

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در یکشنبه 1389/03/09 | موضوع:
نگاهم

حالم بد نیست... بالم اما خسته است...  دنیایم این روزها پر است از تو... کاش می شد در میان این همه بی قراری...این همه دلتنگی ... میان این همه ثانیه های بی تو بودن...از نگاه گفت... کاش می شد میان این همه دلنوشته هایی که می سپاریم به قاصدک ها تا به دستت برسانند نگاه را هم نوشت...نگاه هایی که معصومانه به دنبال نور تو می گردند... دوباره وجودم از تو پر است... مرا ببخش که دوباره یادم می رود نور تو درون قلب من می درخشد، می تابد و روشن می کند دلم را... کاش می شد نگاه را هم نوشت...آن گاه می دیدی که نگاهم تنها به سوی توست ...


نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در دوشنبه 1389/02/06 | موضوع:
پل

دختران شهر ... به روستا فکر می کنند ... دختران روستا ... در آرزوی شهر می میرند ... مردان کوچک ... به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند ... مردان بزرگ ... در آرزوی آرامش مردان کوچک ... می میرند ... کدام پل ... در کجای جهان ... شکسته است ...  که هیچکس به خانه اش نمی رسد ... ؟

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در شنبه 1388/10/26 | موضوع:
بازی
ما تماشاچیانی هستیم ... که پشت درهای بسته مانده ایم ! ... دیر آمدیم !  ... خیلی دیر ............  پس به ناچار .... حدس می زنیم ... شرط می بندیم ... شک می کنیم .... و آن سوتر ...  در صحنه  ... بازی به گونه یی دیگر در جریان است !
نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در شنبه 1388/10/26 | موضوع:
ناگفته های حوا
چهار چیز را حوا هیچ وقت نتوانست به آدم بگوید و در دلش ماند : در ادامه بخوانید
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در پنجشنبه 1388/10/17 | موضوع:
به یاد عاشورا

 
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت ...  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در شنبه 1388/10/05 | موضوع:
تبريك
عيد سعيد غدير مبارك ...
نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در پنجشنبه 1388/09/12 | موضوع:
یک شب دلی ...

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت ... دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت ... پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد ... اما مرا به عمق درونم کشید و رفت ... تا از خیال گنگ رهایی رها شوم ... بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت ... شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق ... مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت ... دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم ... از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت...

این شعر رو خیلی دوست دارم ... تیتراژ سریال شب دهم 

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در پنجشنبه 1388/07/23 | موضوع:
سکوت ماهی ها

سکوت هم نوعی زیستن است. زیستن در ورای کلمات.
همچون ماهیان که بی صدا ... زیر آب فریاد می زنند ... 
این ماهیان به تلنگر شما دلخوشند ... لطفا دریغ نکنید! 

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در پنجشنبه 1388/06/26 | موضوع:
رمضان مبارک
 

كوله بارت بربند
شاید این چندسحر
فرصت آخر باشد كه به مقصد برسیم
بشناسیم خدا را
و بفهمیم كه یك عمرچه غافل بودیم ...
می شود آسان رفت
می شود كاری كرد كه رضا باشد او ...
ای سبكبال در این راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد مبر
من جامانده بسی محتاجم ... التماس دعا ...

نوشته شده توسط ❤ زهرا ❤ در یکشنبه 1388/06/01 | موضوع: