تبليغاتX
!!! یک استکان چای داغ !!!
!!! یک استکان چای داغ !!!

๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑

حرفهايي براي نگفتن
شب از نيمه گذشته ... ساعت درست 1 و 18 دقيقه بامداد از آخرين روز بهار ... مدتهاست كه چيزي ننوشتم ... به قول نوجوانهاي امروز ... حسش نبود ... اما نه اينكه حرفي نباشه ... اتفاقا حرفها زياده ... اما از جنس نگفتن ...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در یکشنبه 1388/03/31 | موضوع:
حکایت ما ...

"در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن معبد شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه"

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در چهارشنبه 1387/12/14 | موضوع:
عاشوراي 1387

حسين بيشتر از آب، تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند 

  دكتر علي شريعتي

                                                                    

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در دوشنبه 1387/10/16 | موضوع:
یلدا

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و …  دامنی از ستاره …  یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود  … با اولین شب پاییز آمده بود …  و هر شب، ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید … تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند …  یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت … و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد … گیسوانش در باد موج مي  زد  و شب به بوی او آغشته می شد … یلدا شبی، از خدا پاره ای آتش قرض گرفت      … آتش که می دانی، همان عشق است …  یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد …. آتش در وجود یلدا بارور شد … فرشته ها به هم گفتند : …. یلدا آبستن است. آبستن خورشید … و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد … و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند … فرشته ها گفتند : … آه ... فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد … یلدا آفرینش را تکرار می کند … راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در شنبه 1387/09/30 | موضوع:
بهانه !

غافل به ما رسيد و وفا را بهانه ساخت  ...  افكند سر به زير و حيا را بهانه ساخت ...  دست بر دوش غير نهاد از ره کرم ...  ما را چو ديد لغزش پا را بهانه ساخت ...   چون ديد از در مجلس درآمديم ... برخاست گرم و دادن جا را بهانه ساخت ...  رفتيم مسجدي بلكه به رويش نظر كنيم ... بر رخ گرفت دست و دعا را بهانه ساخت ...  زاهد چو طاقت روي پري نداشت ... کنجی نشست و ياد خدا را بهانه ساخت.

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در شنبه 1387/09/16 | موضوع:
بخشی از دعای خواجه عبدالله انصاری ...

الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم، همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم. الهی! هر بیماری را شفاء از طبیب است و من بیمار از طبیبم، هرکرا از قسمت بهره ی ایست و من بی نصیبم، هر دل شده ای با یاری و غمگساری است و من بی یار و غریبم. همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم…  غنوده هر کسی با یار و من بی یار چون باشم …  الهی! عنایتت کوه است و فضل تو دریاست، کوه کِی فرسود و دریا کِی کاست؟ عنایت تو کی جُست و فضل تو کی وا خواست؟ پس شادی یکی است که دوست یکتاست.

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در سه شنبه 1387/06/19 | موضوع: دعای خواجه عبدالله انصاری
یک روز خوب

 امروز دفاع کردم ... ۲۵ تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱:۳۰ تا ۱۵  عصر اتاق ۱۸ ... آقای دکتر یمنی آقای دکتر ابوالقاسمی  داوری پایان نامه را بر عهده داشتند و خانم دکتر صباغیان راهنما و آقای دکتر صالح صدق پور مشاورم بودند ... خدا رو شکر به خوبی برگزار شد . فردا روز تولد حضرت علی (ع) است. می دونستم که روز خوبی خواهد بود ... امروز همه چیز عالی بود.

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در سه شنبه 1387/04/25 | موضوع: یک روز خوب
آرزو

مدتهاست چیزی ننوشتم ... این قصه به نظرم بامزه اومد ... شاید هم تکراری باشه .... ببخشید ... امروز کارای پایان نامه رو به یه جاهایی رسوندم ... یه کم فرصت پیش اومد ... حالا بخونید ببینم نظرتون چیه !

 

یه زوج ۶۰ ساله  به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!  ... زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و بوف !!!! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد ! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:  این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد ! بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه ... زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و بوف!!! مرد ۹۰ سالش شد !!! 

 نتیجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ باشند ، ولی فرشته ها حتما زن هستند !!

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در دوشنبه 1387/03/20 | موضوع: آرزو
یا مقلب القلوب والابصار

یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول والاحوال حوّل حالنا الی احسن الحال

تو را فیروز و فرخ باد این نوروز سلطانی لبت خندان دلت شادان در این جشن نیاکانی

منت در عید جمشیدی کنم تبریک و تقدیمی که اقبال تو سعد آید در این آیین ایرانی

شعله های زندگی تون پر حرارت و داغ ... دلتون گرم و شاد و  با نشاط

 با آرزوی سالی خوش .... دوستدار شما یک استکان چای داغ !
نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در دوشنبه 1386/12/27 | موضوع: یا مقلب القلوب والابصار
ماندن یا رفتن ...

جاذبه خاک به ماندن می خواند

 

و  آن عهد باطنی به رفتن ...

 

عقل به ماندن می خواند

 

و عشق به رفتن... و این هر دو را خداوند آفریده است

 

تا وجود انسان در آوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود.

                                                             

 " سید مرتضی آوینی"

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در یکشنبه 1386/11/07 | موضوع: ماندن یا رفتن
سلام بر حسین

 نام زیبایت که می آید انگار همه خوبی ها در مقابل همه بدیهای عالم  به یکباره صف میبندند ... رویارویی اوج  پاکی و حقارت پلیدی ، سرفرازی آگاهی و شرم تقصیر،  زبونی خاک و بلندای افلاک ، وسعت آزادگی و تنگنای  اسارت ، تمامیت  وفا و حقارت نیرنگ ...آه ...  انگار همه عشق در مقابل همه نفرت به بر روی لبه تیغ ایستاده اند ... نه دلها و نه چشمها  تاب نمی آورند این همه  آشفتگی را ... که شاید همین باشد راز  گریه های بی بهانه ما به هنگام شنیدن نامت ... ای حسین !  شاید آبی است بر آتش دل  ... سلام بر تو و بر دوستان تو .

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در چهارشنبه 1386/10/26 | موضوع: سلام بر حسین
شب یلداتون خوش
      عمرتون صد شب یلدا ... 
                                                     

                                                          

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در پنجشنبه 1386/09/29 | موضوع: شب یلداتون خوش
تولدت مبارک

  سلام ... امروز وبلاگم یک ساله شد .... چقدر زود گذشت ... پارسال این موقع تو خوابگاه برای اولین بار وبلاگ نویسی رو شروع کردم ... و نمیدونم چرا وقتی خواستم اسمشو انتخاب کنم  اولین چیزی که یادم اومد ... یک استکان چای داغ بود ... الان برای خودم جالبه ...  خوشحالم که این وبلاگو دارم که گاهی توش چیزی بنویسم  ... حتی اگر اون مطلب مال خودم نباشه ... اما احساس منه  که یه نفر دیگه زیباتر بیانش کرده ... این  یک استکان چای داغ  ! با همه نا قابل بودنش ... بهانه ای شد برای آشنایی با دوستهایی که به اندازه همه آنهایی که نشناخته ام  ! دوستشون دارم ... ... برای همه شون آرزوی موفقیت دارم ... الان یه کم گرفتارم و خیلی وقته نتونستم مطلب جالبی بنویسم ...  می بخشید و انشالله در فرصتی بهتر ...   

Smileyراستی امروز روز دانشجو هم هست ... به  یاد همه خاطرات زیبای دانشجویی ... و روزتون مبارک

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در جمعه 1386/09/16 | موضوع: تولدت مبارک
زندگی

زندگی ....

 

د ر این دنیای بزرگ ...  مردمان نیک ، یا به سان معماران در حال   ساختن اند و یا همچون دهقانان به کاشتن مشغول .. اما تفاوت ظریفی است میان این دو ...    در ساختن لذتی نهفته ... دستانی هنرمند و اندیشه ای با ذوق ... خشت بر خشت می نهد  ... در انتظار قد کشیدن و بزرگ شدن ... در انتظار مامنی برای آرام زیستن ...  یا عمارتی با شکوه برای فخر و مباهات آدمی که...  عظمت کاخهای سر به فلک افراشته را به زیر اقتدار خود در نوردد ... چه بسا  سرنوشت تاریخ در بسیاری از همین عمارت های با شکوه رقم خورده است  ...

 

 

  اما هر چه باشد و با هر نیت .... آخرین خشت که گذاشته می شود ... عمارت تمام می شود و .... پایان ساختن .... پایان حظی است که معمار از کار خود می برد .... که با شکوه ترین کاخ های عالم نیز پس از پایان ، فربه تر نخواهند شد . اما ....  آغاز کاشتن ... دگرگونی است ...  زیر و رو کردن زمین است ... خاک به هم ریختن ... شخم زدن ... و بعد ... بذر پاشیدن و دانه پنهان کردن ... کاشتن که تمام شد ... دهقان پیر با دستهایی پینه بسته و صورت آفتاب سوخته به زیر سایه درختی می خزد تا استکان چایی بنوشد از کتری دود اندود کنار اجاق سنگی ... حالا ... کاشتن تمام شده ... اما پایان کاشتن ... آغاز رویش است ... در فصل سرما ، امیدی گرم دل دهقان پیر را نوازش میدهد و چشمانش در انتظار آسمان ... در انتظار باران ... در انتظار بهار ... زیرا کاشتن را هرگز پایانی نیست ...

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در یکشنبه 1386/08/13 | موضوع: زندگی
یحیی رفت
امروز فهمیدم ... فرصت ها چقدر کوتاهند و ....
آدمها چه زود خاطره می شوند .... کاش ... کاش
خاطره ها ... زود فراموش نشوند ...

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در چهارشنبه 1386/07/25 | موضوع: یحیی رفت ...