و رسالت من این خواهد بود ... تا دو استکان چای داغ را ... از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا ... در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش ... چشم در چشم هم نوش کنیم . . . . . . . ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ خوش آمدید . به نوشیدن یک استکان چای داغ مهمان من باشید. متشکرم
روزی یه کوهنوردی بود که دلش می خواست یه کوه رو تنهایی فتح کنه . اون یه شب بلند شد و رفت به کوهستان . همون طور که می رفت هوا کم کم خراب شد وسطای کوه رسیده بود که هوا این قدر سرد و پر از مه شد که دیگه جلوی پاشو نمی دید . می خواست دستش رو به یه سنگی بگیره که دستش سر خورد و سقوط کرد هیچ طناب و قلابی نداشت که اونو نگه داره می دونست که حتما می میره به خاطر همین توی اون لحظات سقوط به زندگیش فکر کرد و تمام لحظات زندگی اومد جلوی چشماش . ناگهان احساس کرد که یه طنابی محکم کمرش رو کشید و اون روی هوا معلق شد . کوهنورد شروع کرد به داد و فریاد کردن و از خدا کمک خواستن . داد زد خدایا کمکم کن ... خدایا ... ناگهان صدایی از بالای سرش اومد که می گفت : منو صدا کردی؟...آره خدا جون ... کمکم کن من نمی خوام بمیرم .... خدا گفت : آیا به من ایمان داری ؟ اگه از من کمک خواستی و باورم داری اون طنابی رو که دور کمرت بستی باز کن و خودتو رها کن ! کوهنورد تا این حرف رو شنید محکم به طناب چسبید و دو دستی اونو گرفت ... ...... فردا صبح مردم جنازه یخ زده کوهنوردی رو پیدا کردن که به یه طناب چسبیده در حالیکه فقط یک متر با زمین فاصله داشت ...
نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در یکشنبه 1385/09/19 | موضوع: قصه کوهنورد