تبليغاتX
!!! یک استکان چای داغ !!!
!!! یک استکان چای داغ !!!

๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑

مرغ توکا تصمیم می گیرد

داستانی از پائولو کوئیلو

توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به
طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند .وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به
دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد: وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند :
غذایم را از دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم که آن را
نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور می شد و دیگران خود را
آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت
درازی ادامه پیدا کند. فرزانگی پیری همین است : آگاهی بر این که :

(( گاهی باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.))

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در یکشنبه 1385/09/19 | موضوع: تصمیم مرغ توکا