تبليغاتX
!!! یک استکان چای داغ !!!
!!! یک استکان چای داغ !!!

๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑

داستان

  

  

   واکسی   

 

سردی هوا مانع از این نمی شد که پسرک واکسی از خیر  براق کردن کفش پیرمرد شیک پوش یهودی بگذرد، کارش که تمام شد ، پیرمرد خبیث،لکه واکس روی جوراب را بهانه کرد، وبه جای دستمزد چند لگد نثار شکم گرسنه پسرک کرد ، و او نمی دانست که از همین جا شعله جنگ جهانی دوم شروع شد این هیتلر پسرک فقیر داستان مااز آن روز تصمیم گرفت نسل یهود را از زمین براندازد ، ( کینه هیتلر از یهود  را با داستان یهودی نانوا نیز بیان می کنند). و در رسیدن به این هدف تا به آنجا پیش رفت که جنگی راه  انداخت که حاصلشه مرگ 17 میلیون آدم بود ،از این تعداد هزاران و بلکه میلیون ها یهودی بی گناه  زنده زنده در کوره های آدم سوزانی هیتلر سوختند. این کینه آنقدر عمیق بود که وقتی  دیگر هیتلر به پایان راه رسیده بود از او پرسیدند اکنون  که در انتظار مرگی چه آرزویی داری .   پاسخ داد   :
            
ای کاش من هم یک یهودی بودم که با مردن من، یک یهودی از روی زمین کم می شد"

 

 

نجات یافته

تنها نجات یافته کشتی ، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود

اوهر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه اي ساخت

تا خود را از خطرات مصون بدارد.

و در آن لختی بیاساید .

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوي غذا بود ،

از دور ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و

دودي از آن به آسمان مي رود .

بدترين اتفاق ممكن افتاده و

همه چيز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد . فرياد زد :

« خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني ؟ »

 

صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد .

كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود

نجات دهندگان می گفتند:

"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

 

 

به ياد داشته باش اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ،

شاید از آتش برخاسته از آن فرشته های نجات راه کمک به تو را پیدا کنند

 

 

وقتي كه اوضاع خراب مي شود، نا اميد شدن آسان است .

ولي ما نبايد خودمان را ببازيم
چون حتي در ميان درد و رنج

خدا آن بالا نشسته است

 

 

 

        ماه من

 

مرد ساده لوحی شبانگاهان خواست که از چاهی آب بکشد ، عکس ماه را در ته چاه دید خیال کرد که ماه در چاه افتاده است طناب قلاب کرد و بر ته چاه انداخت تا ماه را بیرون بکشد ، قلاب بر سنگی گیر کرد و محکم شد ، و مرد آنقدر کشید تا طناب پاره شد و او از کمر چنان بر زمین خورد که از هوش رفت چندی بعد همانگونه که بر پشت زمین خورده بود رو به آسمان به  هوش آمد و تا چشمان باز کرد ماه را در آسمان دید، برقی در چشمانش زد وگفت:" گرچه کمرم شکست ولی ماه را که نجات دادم"

ای ماه من! خودم را ناجی تو نمی دانم .من که باشم بخواهم تو را از چاه تنهایی نجات دهم که تو همیشه در آسمانی واین فقط خیال من است ...  و تو دست و پازندم را نه از حماقتم که از صداقتم بدان و از دوست داشتنم....

 

 
هر که رفت
پاره ای از دل ما را
با خود برد ...
اما
او که با ماست
او که نرفته است
از او بپرسید
که چه می کند با دل ما !؟ ...
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در شنبه 1385/10/09 | موضوع: چند داستان کوتاه