๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑

زیر این طاق کبود..................یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود.....که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس...........شب و روزش بی نفس
همه ی آرزوهاش................پرکشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک.........نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس.....دل اون بدجوری سوخت
زود پرید روی درخت............تو قفس سرک کشید
توچش مرغ اسیر.....................غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد...........رفت توی قفس نشست
تا که از حرفای مرغ............شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا.................تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالا ها.......................سوار ابرا بشیم
یه دفه مرغ اسیر....................نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش.........روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت...............وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست........نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس............رنگ تنهائی نداشت
توی دوستی شاپرک.........ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد.....................میون قفس وزید
آسمون سرخآبی شد..........سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و مرد.................رفت و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت............دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرکو..................به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون................تا که دق کردشو مرد

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی,
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را.
