๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑

اي آن كه گاه گاه ز من ياد مي كني
پيوسته شادزي كه دلي شاد مي كني
گفتي: «برو!» وليك نگفتي كجا رود
اين مرغ پر شكسته كه آزاد مي كني
پنهان مساز راز غم خويش در سكوت
باري، در آن نگاه، چو فرياد مي كني
اي سيل اشك من! ز چه بنياد مي كني؟
اي درد عشق او! از چه بيداد مي كني؟
نازك تر از خيال مني، اي نگاه! ليك
با سينه كار دشنه ي پولاد مي كني
نقشت ز لوح خاطر سيمين نمي رود
اي آن كه گاه گاه ز من ياد مي كني.
