تبليغاتX
!!! یک استکان چای داغ !!!
!!! یک استکان چای داغ !!!

๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑

برای مادر عزیزم

و خداوند تو را در سبزترین روز آفرید و بهار رشته ای از گیسوان سر سبز توست. قبل از تو هیچ کجای زمین معطر نبود و رویای درختان تهی از بهار بود . شب ژرف بود و شالیزارها سردو پایان سال ،پایان زمستان نبود که آغاز روزهای یخ زده و  پراکنده بود . کسی نمی توانست آواز ماهی های قرمز را بشنود و در لابه لای علف ها دنبال فردا بگردد. وخداوند تو را زودتر از سیب ها آفرید تا شاعران بهانه ای برای سرودن داشته باشد و کلمات کهنه ی خود را با ماه نو بیامیزند و به پای تو بریزند . چه دشوار است تماشای تو با چشمانی که جز پیش روی خود نمی بینند . باغ خشک بود و پنجره ها خاموش . گریه و لبخند نبود . فراق و پیوند نبود . نه دلی می تپید نه نسیمی می وزید .روبرو مه بود و سکوت،  تنهایی بود و زنجره ای که در خلوت خود  ناشناس مانده بود.کسی منتظر صبحگاهان نبود. خبری از عطر های ناگهان نبود .و خداوند تورا در نخستین باران جهان آفرید . نگاه پروانه ها که به تو افتاد ، زیبا شدند . نگاه درختان که به تو افتاد بهار شدند .نگاه صحرا که به تو افتاد دریا شد .  نگاه من که به تو افتاد انسان شدم . و خداوند تو را در نخستین تنفس خود آفرید تا بنفشه ها و کوزه ها و ستاره هایی که در افقهای نامعلوم زندگی می کنند ، به شوق دیدار تو سبز شوند و سال را به پایان ببرند .

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در چهارشنبه 1385/09/15 | موضوع: برای مادر عزیزم