๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑

این داستان را بخوانید
(معلم) نوشته (هانيه رحمتي)
در كلاس غوغايي برپاست.من ..... پسرنحيف و فقير كلاس ....جسورانه از خودم دفاع مي كنم.از لاي موهاي تراشيده ام عرق روي پوست آفتاب سوخته ام مي چكد و بچه ها يكصدا فرياد مي كشند (( دزد.... دزد....)) ناظم روبرويم مي ايستد.كلاس آرام مي شود.ناظم با تحكم مي گويد: چي تو جيبت قايم كردي؟ زود بيار بيرون! و من مصرانه دستم را در جيبم فرو كرده ام.سيلي محكمي روي صورتم مي خوابد.دقايقي بعد دردفترهستم.نمي خواهم گريه كنم.معلم روي صندلي مي نشانم و خودش رو برويم چمباتمه مي زند.از لج مشتم را بيشتر توي جيبم فرو مي برم.روي موهاي خيس از عرقم دست مي كشد و مي گويد:گل پسرم هرچه توي جيبت هست نشانم بده،قول ميدم تا ابد بين خودمون بمونه. دستم شل مي شود و نان خشك هاي عرق كرده را جلويش مي گيرم دو زانو روي زمين مي نشييند و اشك پهناي چهره مهربانش را مي پوشاند.
این کلیپ رو هم ببینید
روز معلم بر همه معلمان و اساتید گرانقدر مبارک