๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑
بوی پاییز
ایستاده باشی
در انتهای تکرار این مسیر بیپایان
مثل قاشقی شکست خورده
بعد از آنهمه دلنگدلنگِ ایندر و آندر زدنها
اریب
در فنجان چای بعد از ظهر
چیزهای تلخی هست
که باید حل شوند
در صفحههای تقویم
مثل این که این روزها
پاییز را از صدای سرما خوردهی کسی نمیشود فهمید.
رقص شعرهای توی شومینه،
سرفههای خشک،
بوی آنتیبیوتیک،
بویِ کبریتهایِ یواشکیِ بیتو که بادهای سرد را دوام نمیآورد،
تقویم را بهرخات میکشند همه
و چمدانهای آمادهات
که دلشان پُر است
از دکمههای باز نشده.
از گریبانهایی
که در شبهای ناگهان چاک افتادند.
از لکهای بیهوای آباناری
که مثل حکایات هزار و یک شب، دهانبهدهان، نقل میشدهاند.
دقایق باقی را
مگر با راننده تاکسیها درددل کنی
که تو را دو نفر حساب کنند؛
بلیط استعارهایست لاجرم
از دندانقروچههایی
که خوابگردی خاطرات عابرین این سطرهاست
در پیادهروهای پاییز.
پاییزی که دیگر
در دستمال کاغذیهای مچالهی تو نیست ...
پاییز
باید،
به صفحات تقویم برگردد
وقتی
دستمالهای مچاله را باد برده است؛
تمام کلاغهای حکایات این دفتر خاطرات، به خانه رسیدهاند؛
صدای سرماخوردهای در گوشی تلفن خشخش کرده
و برای همیشه جملهای ناتمام مانده است... ( شعر از عماد مرتضوی)