تبليغاتX
!!! یک استکان چای داغ !!!
!!! یک استکان چای داغ !!!

๑۩۞۩๑ به نام خداوند جان و خرد ๑۩۞۩๑

این شعر رو یه جایی خوندم ...

بوی پاییز

ایستاده باشی

 

در انتهای تکرار این مسیر بی­پایان

 

مثل قاشقی شکست خورده

 

بعد از آن­همه دلنگ­دلنگِ   این­در و آن­در  زدن­ها

 

اریب

 

در فنجان چای بعد از ظهر

 

چیزهای تلخی هست

 

که باید حل شوند

 

در صفحه­های تقویم

 

مثل این که این روزها

 

پاییز را از صدای سرما خورده­ی کسی نمی­شود فهمید.

 

رقص شعرهای توی شومینه،

 

سرفه­های خشک،

 

بوی آنتی­بیوتیک،

 

بویِ کبریت­­هایِ یواشکیِ بی­تو که بادهای سرد را دوام نمی­آورد،

 

تقویم را به­رخ­ات می­کشند همه

 

و چمدان­های آماده­ات

 

که دل­شان پُر است

 

از دکمه­های باز نشده.

 

از گریبان­هایی

 

که در شب­­های ناگهان چاک افتادند.

 

از لک­های بی­هوای آب­اناری

 

که مثل حکایات هزار و یک شب، دهان­به­دهان، نقل می­شده­اند.

 

دقایق باقی را

 

مگر با راننده تاکسی­ها درددل کنی

 

که تو را دو نفر حساب کنند؛

 

بلیط استعاره­ای­ست لاجرم

 

از دندان­قروچه­هایی

 

که خوابگردی خاطرات­ عابرین این سطرهاست

 

در پیاده­روهای پاییز.

 

پاییزی که دیگر

 

در دستمال­ کاغذی­های مچاله­ی تو نیست ...

 

پاییز

                 باید،

                                 به صفحات تقویم برگردد

وقتی

 

دستمال­های مچاله را باد برده است؛

 

تمام کلاغ­های حکایات این دفتر خاطرات، به خانه رسیده­اند؛

 

صدای سرماخورده­ای در گوشی تلفن خش­خش کرده

 

و برای همیشه جمله­ای ناتمام ­مانده است...                  ( شعر از عماد مرتضوی)

نوشته شده توسط ۩۞۩ زهرا ۩۞۩ در چهارشنبه 1386/04/27 | موضوع: بوی پاییز - شعر